جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 11:48 PM
سلام
یه
مدت طولانیه که حس و حال نوشتن رو هم ندارم ، قبلا بد که بودم ، خیلی بد، می اومدم
اینجا و با نوشتن تو این دخمه حالم بهتر میشد.ولی الان چندوقته که حتی انرژی نوشتن
هم ندارم!!!!
یه
جورایی احساس پوچی می کنم !!!! هیچوقت فکر نمی کردم شبیه آدمای... مجبور به انجام
یه مشت افعال مزخرف بشم که عرف به آدما تحمیل میکنه !!!! چقدر بده که بقیه دوست
داشته باشن از آدم دروغ بشنون و اگه راست
بگی ناراحت بشن!!!!....
پی
نوشت : آبجی سارا و گندم و آدرینا بانو و
نغمه خانوم و صنم و سارا (ژوژمان)و آمنه و ....سال نو با یک ماه و نیم تاخیر مبارک ،ببخشید چون خیلی تاخیر
داره دیگه روم نمیشه تو وبلاگاتون تبریک بگم! بخصوص آنی خانوم که تبریک مضاعف باید
بهشون گفت !!! انشالله به سلامتی
توصیه
نوشت1 : اگه مجردین تا قبل از اینکه عاشق بشین ازدواج کنید!!!! و اگه عاشق شدید
ازدواج نکنید !!! ترکیب این دو با هم افتضاح میشه !!!
توصیه
نوشت 2 : اگه سنتون نزدیک به سی ساله و مجردین دچار حماقت ازدواج تو این سن نشید!!!!
ازدواج مال جونای حداکثر 28 ساله ست !!!! (این توصیه مختص آقایون بود!)
بی
ربط نوشت :
همسفر!
ای همسفر!
وقت
سخت رفتنه
تکیه
گاه خستگیت
سنگ
سینه ء منه
***
همسفر!
مقصد ما
مثل
فردا روشنه
بی
هراس جاده ها
وقت
راهی شدنه
***
نمی
خوام تــو نیمه راه
خستگی
چیره بشه به رفتنم
نمی
خوام دیوونگی
بشینه
مثل یه بختک رو تنم
***
نمی خوام مردنمو
این کویر بی ترحم
ببینه
نمی تونم ببینم
که رو قلبم داره حسرت میشینه
***
آخر راه من و تو
نگو اینه نگو اینجاس
نگو این کویر غربت
تنها جای مردن ماس
***
هنوزم
نفس دارم
هنوزم
خون تــو رگامه
هنوزم
مثل یه خورشید
عکس
فردا تـو چشامه
***
پرم از شوق سفر
ما
باید بشیم روونه
هنوزم یه جای امنه
با
تو زیر سقف خونه
جمعه 19 اسفند ماه سال 1390 ساعت 5:44 PM
اینجا هیچ ترانه ای نیست
اینجا شاعرا غریبن
اینجا قصه بی ترحم
همه آدماش عجیبن
اینجا دست و پا به زنجیر
همه حرفا تو گلو گیر
همه چی قاصد مرگه
چه سیاهه رنگ تقدیر
رنگ آسمونو اینجا
هیچکسی انگار ندیده
شب بی فانوسه اینجا
اینجا بارونم غریبه
اینجا عاشقا رو کشتن
اونایی که دل نداشتن
عشق با دستای خونی
ته ورطه جا گذاشتن...
بی ربط نوشت :
لیلی
بی مرز عشق بازی کن
بی خط و خال باش
با من بیا که خوب ترینم
با من که آبروی عشقم
با من که
شعرم
شعرم
شعرم
وای.... در من وضو بگیر
سجاده ام ، بایست کنارم
رو کن به من که قبله ی
عشاقم
آنگه نماز را
با بوسه ای بلند
قامت ببند
سه شنبه 15 آذر ماه سال 1390 ساعت 6:32 PM
حق ...حق ...حق ...
مرغ حق ، مرغ حق خموش،خموش!
راز پنهان من شنیدی دوش ؟
در دل سحر ز شاخه ی کاج
پرده از راز من میفکن دور
***
دیگر اینجا زنی نمی خواهد
که برهنه به بستری بلمد
دیگر اینجا دو چشم گمره نیست
که ندانسته گم کند ره را...
***
مرغ حق ، مرغ حق تو می دانی
عاشقی بود اندر این معبد
لب یه اندام یک صنم سایید
در شبستان مرگ و خاموشی
رفت محراب عشق را یابد
خویشتن را باخت.
***
آشنا آشنا مکوب به در
آتشی نیست در کف مجمر
خنده ی ساغری نخواهی یافت
جز نگاهی ز چشم مردی مات
وصداهای نارسای دو لب
***
رهگذر ، رهگذر از این کوچه
تندتر،تندتر بپیچ ، برو
رهگذر ، لحظه ای درنگ مکن
کاندر این خانه ی طلسم شده
ورد جادوگران راه نشین
قصه ی سحر کردن تو بود.
***
حق ...حق ...حق ...
مرغ حق ، مرغ حق خموش
خموش...
نصرت
رحمانی
حاشیه نوشت 1 : امروز عاشورا بود،با حال و
احوال خاص خودش،امیدوارم همه تونسته باشیم بهره کافی ازش ببریم،سالهاست که تو این
ماه می شنیدیم حسین(ع) ثار* الله ست، سالهاست که مردمان قبیله الله، صدای ناله های
ثار قبیله رو می شنون و اونایی که شنواتر
و بیناترند برای آرامش این ثار تلاش کردن و می کنن و همه ی امیدمون به خونخواهی
حضرت قائم(ع) است.ولی دو ساله که تو این ایام صدای ناله و ضجه ی یه ثار دیگه هم به
گوش می رسه و ما یا این صدا رو نمی شنویم و یا نمی خواهیم که بشنویم و یا ...
انشالله که روزی برسه که این ثار هم به آرامش برسه**.
* : ثار، پرنده ای افسانه ای در ادبیات عربه
که اعتقاد دارن وقتی یک نفر از یک قبیله به ناحق کشته میشه، بالای سر افراد اون
قبیله اونقدر پرواز می کنه و ناله و شیون می کنه تا اعضای اون قبیله به خونخواهی
کشته شون برخیزند. به خاطر همینم می گن
حسین ثار،قبیله الله .
**: امیدوارم روزی برسه که صدای ناله های این
ثار دیگه شنیده نشه و قاتلین و ظالمین عاشورای دو سال پیش هم به سرانجام قاتلین و
ظالمین عاشورای حسینی برسن.
حاشیه نوشت 2 : دلم خیلی برای اینجا و دوستام
تنگ شده بود، یه مدت دسترسی به نت نداشتم و بعدشم چندان حال و حوصله ی نت رو
نداشتم،ولی الان اومدم خوشحالم که دوباره در این دخمه رو باز کردم !
حاشیه نوشت 3 : این جمله اینجا هیچ موضوعیتی نداره
ولی چون خودم خوشم اومده می نویسمش ، به قول حضرت استاد :" امان از وقتی
که احمق ، احساس تکلیف کنه! ". در ضمن این جمله هیچ ربطی هم به توحش جدید
دانشجوهای متحدالشکل در سفارت انگلستان نداره !!!!
بی ربط نوشت :
بیا
بریم تا جاییکه آسمونش آبی باشه
من
باشم و تو باشی و یه شب مهتابی باشه
اونقدر
از اینجا دور بشیم تا هی بگن ما گم شدیم
بیدار
شیم از خواب ببینیم چقدر ما مثل هم شدیم
حالا
که باورت شده ما پر پرواز همیم
وقتشه
که سفر کنیم سوار بر بال نسیم
کبوتر
قصه من موقع پر گشودنه
حالا
کویر دل من تشنه با تو بودنه
بیا
که با هم دیگه عاشقی رو داد بزنیم
رهاشیم
از دو گانگی شادی رو فریاد بزنیم
بیا
بریم تا جاییکه آسمونش آبی باشه
من
باشم و تو باشی و یه شب مهتابی باشه ...
جمعه 28 مرداد ماه سال 1390 ساعت 3:16 PM
اصلا قصد آپ کردن نداشتم ، یعنی هیچ شعر و هیچ
مطلبی تو ذهنم نبود ! ولی دیشب یه مطلبی تو ضمیمه یکی از روزنامه های این خراب شده
خوندم که دلم نیامد فقط خودم ازش فیض ببرم اینه که گفتم اینجا بنویسمش تا شما هم
بخونیدش !
اول یه خلاصه از مقدمه این مطلب که به توصیف
نویسنده اش پرداخته :
"معرفی استاد ابراهیم فیاض ، کار
مشگلی است حتی سخت تر از شرح هگل و پیچیده تر از دور کهیم و گنگ تر از وبر،
... ابراهیم فیاض فارغ التحصیل کارشناسی ارشد مردم شناسی از دانشگاه تهران و فارغ
التحصیل دکتری رشته فرهنگ و ارتباطات از دانشگاه امام صادق است و از سال 1375 به
عضویت هیئت علمی دانشکده ی جامعه شناسی دانشگاه تهران درآمده است. ..."
مطلبش خیلی طولانیه ولی من یک قسمتهایی رو که
برای خودم عجیب و خواندنی بود براتون می نویسم :
"وقتی تاریخ فرانسه را مطالعه می کنیم
،دوره 1960 تا 1968 آن ،مثل وضعیت ما در دهه هشتاد است ! عجیب است در سال 88 همان
اتفاقی می افتد که در سال 1968 در فرانسه می افتد.انقلاب جنسی همان اتفاقی است
که هم در فرانسه و هم در ایران مشترک است ."
من زیاد درباره انقلاب فرانسه اطلاعات ندارم
ولی تا دیشب نمی دونستم که این انقلاب یک انقلاب جنسی بوده !!!!
ولی اوج هنرنمایی استاد این قسمت از صحبت هاشه
که به تحلیل جنبش سبز پرداخته !:
"من
بزرگترین قدرت محرکه این حوادث پس از انتخابات را محرکه جنسی می دانم.کاندیداهای
معارض به دنبال خودنمایی جنسی رفتند.یعنی مثلا زمانی که لباسهای سبز پوشیدند،
تحریک آمیز بودند"
وای خدا !!! این جماعت چقدر بیمارند، آخه کدوم
احمقی با دیدن یه پیرمرد 70 ساله با لباس سبز تحریک میشه !؟!؟!
تا جایی هم که من تو این جنبش بودم و دیدم تنها
چیزی که نصیب اعضای این جنبش می شد باتوم و گاز اشک آور و گلوله و... بود و هیچ خبری
از محرک های جنسی نبود! چقدر حقیرند این احمق های دکتر پیشه که هنوز هم از ناراحتی
حضور اکثریتی (حداقل در تهران) مخالف و اکثریتی با فرهنگ تر و با سوادتر و با شعورتر
از خودشان !مجبورند دست به این تحلیل های مسخره به زنند!
یکشنبه 16 مرداد ماه سال 1390 ساعت 9:46 PM
اینجا نه شادی است،
نه غم،
نه
عزا،
نه
سور.
بادام بن
دستارک سپیدش را
در جویبار باد پلشتی
می شوید.
***
دزدان رستگاری
- پاییزهای روح –
سبزینه و طراوت هر باغ و بوته را
در غارت شبانه خود
پاک
می برند.
***
اکنون
کاین محتسب
مجال
تماشا نمی دهد،
میخانه کدام حریفی
پیمانه ای دوباره
از
آن باده ی زلال
این جمع تشنگان و خماران را
خواهد
بخشید؟
زین باده ای که محتسب شهر
در کوچه می فروشد و ارزان،
غیر از خمار هیچ نخواهی دید.
***
من تشنه کام ساغر آن باده ام
کز جرعه ای
ویران کند،
دوباره،
بسازد.
استاد شفیعی
چند وقت پیش یه مطلبی تو وبلاگ ونوس خوندم که
یه جورایی یه سوال قدیمی که تو ذهنم بود رو دوباره زنده کرد! خلاصه مطلبش این بود
که یه آدمی که سر و وضعش به گداها نمی خورده ازش طلب کمک کرده !(چیزی که این روزا
خیلی زیادشده) و مثل اینکه نظر نویسنده این بود که به هر کسی که ازت درخواست کمک
می کنه نباید کمک کرد،با این مثال که ممکنه اون کمک صرف اعتیاد و فرو رفتن بیشتر
در بدبختی بشه و...(ونوس جان ببخشید اگه چیزی اضافه و کم از مطلبتون برداشت کردم)
اما سوالی که تو ذهن من بود و دوباره یادم
اومد : دلیل کمک کردن به دیگران چیست؟(از نقطه نظر یک مسلمان)
من خودم رو که بررسی کردن تنها دلیلم خودخواهی
بود !!! صرفا به خاطر حس خوبی که از کمک به یک همنوع، بهم دست می داد،این کار را
انجام می دادم(که طبیعتا و منطقا این هیچ فضیلت و خوبیی محسوب نمیشه !)
ولی گویا در اسلام قضیه چیزی جز خودخواهی و
این حس خوبه ! چرا که اونجا این کار فضیلت محسوب میشه و مستحق دریافت پاداش!!!
در اینجا خدا گفته که دستی که به طرف شما دراز
میشه رو اگه می تونید رد نکنید!!! (بدون آوردن قید و شرط خاصی ) یعنی اگه فکر هم
کردی که این آدم ممکنه دروغ بگه و ... ولی باز چون دستش به سمت تو دراز شده اگه می تونی کمکش کن!!! اینجا دقیقا یک مرز و
تفاوت کوچک بین یک حس خوب و فضیلته !!! در حالت اول صرفا به دنبال اون حس خوبیم و
به خاطر همینم اگه شک داشته باشیم که این آدم دروغ می گه ممکنه که حس خوبی از کمک
کردن بهش به ما دست ندا و بنابراین اکثرا این کار رو نمی کنیم! ولی در حالت دوم
دروغ و راست و نیاز واقعی و عدم نیاز اهمیتی نداره ،در این حالت بندگی در برابر
خودخواهی قرار می گیره !خدا این رو خواسته و ممکنه عمل به این خواسته هیچ حسه خوبی
به ما نده ولی قانون بندگی و بنده بودن می گه که این کار رو انجام بدیم ! در واقع
اینجا اون بندگیه که فضیلته!!! *
* : این قسمت نظریات من بود و ممکنه برداشتم
اشتباه باشه و اسلام چیز دیگه ای گفته باشه !
بی ربط نوشت :
شب از تو گفتنه، ترانه هام دلتنگه
پیش چشمای نجیبت، همه چی بی رنگه
وقتی گل واژه خنده میشینه روی لبات
وقته دل دادنه شیشه به صدای سنگه
توی این قحطیه واژه تو خود آوازی
توی کوچه ی صدا ،هم قدمه هر سازی
تو حریق عاطفه، ترنم بارونی
قصری از شعر و ترانه با نگات می سازی ...